121.
گاهی پیش میاد که آدم، در حد فاصل بین خراب کردن همه چیز و انتظاری که برای دیدن عواقبش میکشه، عامدانه درمقابل صدای سرزنشگر ذهنش سکوت میکنه. با این توجیه که «من خودم گذاشتهام کار به اینجا برسه پس حق هم دردی گرفتن ندارم»، اجازه نمیده که دستهای همدردی، شونهش رو فشار بدن. اگر شما هم اونجا ایستادهاید، اگر شما هم دارید سقوط میکنید و نمیگذارید شاخههای اطراف شتابتون رو کم کنن، لازمه بدونید که مجازاتکردن خودتون با حرفنزدن و کمک نگرفتن فقط و فقط زور ناخودآگاه شماتت گرتون رو بیشتر میکنه. قرار نیست ما فقط موقع مرگ عزیزان و برکآپهای سخت و بقیهی غمهایی که نقش خودمون توش کمرنگه، کمک اطرافیان رو بپذیریم. گاهی باید اجازه بدیم که شاخههای مطمئن زندگیمون، غمخوار مشکلاتی باشند که خودمون مسبب اصلیش هستیم و در نهایت خدایی که مارو آفریده خودش میگه از رنجهایی که برای خودت درست کردهای، به من پناه بیار. یعنی من میدونم حدس میزدی چنین بشه و همچنان رفتی سمتش. اما بیا. اشکالی نداره. درستش میکنیم. با این اوصاف، دیگه ما کی باشیم که مخالفت کنیم؟
#هانی___کا
مینویسم...