149.

این روزا بیشتر از هر چیز دیگه ای دلم می خواد بتونم مغزمو خاموش کنم.اگه اراده ی بی خیال شدن، خریدنی بود...تمام سرمایه ی ناچیزمو براش خرج می کردم. *تُند و کُندم! همه ی مساله همینه...فقط، خنجرم کُند و عجولم که رگی باز کنم! مثل پایانِ غم انگیز ترین کرمِ جهان، سعی دارم که پس از مرگِ خود آغاز کنم.*دی ماهِ صفرچهار،هرگز فراموشم نمیشه! با دست خالی، بدونِ حتی ذره ای امید، با انگشت کوچیکه ی پای زخمی مون هم که شده، این وطن و نگه داشتیم...

دممون گرم، همین!

#هانی_کا

*علیرضاآذر*

148.

آدمیزاد تنهاست. و هر چی بیشتر سعی کنه این حقیقت رو انکار کنه،کمتر رنگ آرامش رو میبینه.

این روزا بین همه ی چیزایی که دوست دارم و آدم هایی که بهشون بستگی دارم، یه غربت عجیبی حس می کنم.

هیچ تعلقی وجود نداره. هیچ واقعیتی وجود نداره.

انگار فقط چیزهایی واقعا مال منن که برای همیشه از دست دادم.

مثل خاطراتم.

مثل عمری که از سرم گذشته و مثل هر چیزی که تا به امروز به دست آوردم یا دست کم اینجوری خیال می کنم که به دست آوردم.

هنوز از اینکه وقتی که می تونستم خودمو تموم کنم و نکردم عصبانیم.

هنوز دلم میخواد زمان برگرده عقب.

اگه ماشین زمان واقعا وجود داشت و خریدنی بود،تموم اراده مو برای داشتنش خرج می کردم .

من دوس دارم زمان برگرده عقب و فقط یکبار دیگه همه ی خاطراتمو زندگی کنم.

بدون ترس از تموم شدنشون .

ولی این زندگیه که فقط داره میره جلو و منو جا میذاره تو لحظه هایی که عمر خوبیشون به اندازه ی تلخیشون نیست.

کوتاه تره.

عقربه ها همیشه تو سختیا گیر میکنن و کند تر می گذرن .

انگار واسه اونا هم سخته.

انگار سختی به اونا هم سخت می گیره و عبور و براشون غیر ممکن میکنه .

ولی وقتی همه چی خوبه ،

انگار عقربه ها دیگه تامل کردن بلد نیستن ...از ذوقشون زودتر می دوان و تموم میشن.

من خسته و دلتنگم.

کلافه و سردرگمم.

صبرم دیگه تموم شده و شهامتمو برای مردن از دست دادم.

احتمالا نمی تونید تصور کنید چقدر می تونه سخت باشه که دیگه زندگی و نخوای و مرگ رو هم نتونی.

با همه ی این حرفا،

ادامه میدم.

دیگه نه بخاطر اینکه سعادت در ادامه دادنه حتی بدون احساس خوشبختیا...نه!

فقط به این خاطر که ادامه دادن شهامت کمتری نسبت به مردن نیاز داره.

من هنوز تصویر تنهایی اکتبر بعد از خودم، بغض هلیا، و حال حسین اذیتم می کنه...

هنوز!

#هانی_کا

147.

بعضی از آرزو ها خودخواهانه است .

مثلا آرزو می کنم مرگت را تنها به وقت پیزی ات ببینم ، یا اصلا قبل از آن رفته باشم...نه زودتر!

اما آرزوهایی شیرین تر از آن نیز در دلم هست .

مثلا آرزو می کنم لبخندت را ببینم...پس از هر بار به آرامی نفس کشیدنت...

به دور از شوخی های مضحکم...

و نبینم که تلاش می کنی آخر فیلم،دلیلی برای به زور گریه کردن بیابی.

#هانی_کا

146.

تقدیم به من و تو .

کارگرای شیفتِ شب و روز.

هنرمندای ساکت.

لایق های یک لا قبا.

غربتی های هر شهر.

وصله های ناجور اجتماع.

سرگردون اجتماع دو رویی و کثافط.

مهره های آخر بازی شطرنج. کی هی تکون می خوریم تا بجنگیم. با اینکه می دونیم اساسا برد برای ما نوشته نشده!

در هیچ زاده شدیم،در هیچ زندگی کردیم ولی هرگز راضی نشدیم برای هیچ بمیریم.

زندگی کابوس بیداریِ من و توعه.

و ما...بیچاره های چهار راهِ همیشه قرمز، از هر طرفی هم که راه بیفتیم میون جبر و حادثه قسمتمون ما شدنه.

تقدیم به تو!

به شجاعت و لیاقتت.

تقدیم به من!

به زجه ی آرزو و اشکِ مهتابِ مرداب تنهایی.

#هانی_کا

145.

قرارمون " نگفتن " بود !

نگفتن این که تخیل خطرناکه! اما وهم می تونه تو رو با حقیقت رفیق کنه .

اگه خودتو گول بزنی همه چی آسون تره .

قرارمون "نگفتنِ حقیقت" بود.

لو ندادن سوراخ، سمبه ی دل همدیگه.

حسرتای یواشکی رو نگفتن...تا دهنت بوی برف بگیره.

دلم هوای کیک تولد کرده!

اینکه شمع فوت کنم و فکر کنم بهتر میشه ...

قرارمون این بود که نگیم داریم پیر می شیم...که خاطره ی جدید و جالبی نداریم .

که خنده هامون با لحظه ها و آدما از روی بی خیالی و گول زدن خودمونه.

که پوشالیه زندگی!

فندکم رو بهم پس بده تا این چهارشنبه سال نو رو جشن بگیرم .

از روی زندگی بپرم و وقتی فرود میام ، تو خلسه ای از نبودن باشم .

#هانی_کا

143.

نمایی از من هم در لا به لای گچ و خاک شبیه به ته سیگار از آخر و زمان در همان خانه که زاده شدم به جای مانده...

ما مرده ایم و بوی جنازه را کسی نفهمید.

ما را کشتند و کسی حتی ندید...

کسی حتی پلیس را خبر نکرد .

ما تیتر اخبار شدیم.

ولی چشم ها کور بود و جوهر روزنامه ها سفید رنگ از آب درآمدند.

ما حتی در افسانه شدن هم تباه بودیم.

از ما می گویند...به نام کسانی که نبودند .

#هانی_کا

142.

آدمی گاهی آنچه رو بیشتر دوست می داره ، بیشتر در معرض خطر می ذاره!

نه اینکه بخواد و متوجه باشه ها...نه! انگار اختیاری در صیانت ازش نداره .

همیشه اینطوریه که زندگی می ذارتت تو موقعیت هایی که مجبور میشی بین امنیتت و نگه داشتن آنچه دوست داری،یکیو انتخاب کنی...ولی نمیدونی که هر کدوم رو انتخاب کنی، بازم هم هر دو گزینه رو از دست می دی .

تو همیشه در جبر مختاری و در پذیرش ناگزیر. هیچ جمله ای گول زننده تر از اختیار آدمی وجود نداره.

آدمیزاد مختار نه، مجبور آفریده شده.

#آدم_یجاهایی_رو_مجبوره

#هانی_کا

141.

حتی در خلا نیز بعضی اغوش ها اندوهناکند.

بعضی از زندگی ها پر از جنگند...و حتی در آن سوی کیهان بعضی از ما هنوز نوبتمان نشده و در جای خالی ایستاده ایم، ساکت و منتظر.

و من هنوز معتقدم اگر کمی غرور داشت، ابر را نمیشکافت برای قطره ای باران... تا صاعقه ای از جبر خردش کند.

#هانی_کا

140.

می دانی؟

اره بر میدان روح است.

بنابراین از سلام و علیک و معاشرت های روزمره بپرهیز...

زمان مجادله که برسد،من مزخرفم!

و هنوز چیزی این را تغییر نداده است .

#هانی_کا

139.

درون سرم مدام دو تصویر تکرار میشوند
یکی دشت است و آن یکی کویر
سگ شکاری هم لابد در یکی از این ها به دنیا آمده و در دیگری میمیرد
به خیال افتاده بودم داستان سگ شکاری را به دو نصف کنم و یک نصف را بردارم
اما این خود منم که تا آخر بوی خون از دهنم بیرون نمیرود
این منم که قصه سگ شکاری را روایت میکنم
چشم هایم را بر روی دشت میبندم و سر از بیابان بی آب و علف در میاورم
او نمیمیرد الی با مرگ من
هر دو در کنار لاشه ی هم بی جان یک روز به چشم های هم خیره میشویم
او میخندد
من میخندم
و دگر فردایی وجود ندارد که از پس جمع تنها برآیم و از قضاوت و هجمه ها بگریزم که دلم نلرزد از جواب این سوال که حقیقت چیست
کداممان با خدا هم دست است؟
شاید دوستی صمیمی
شاید تکه از گلی که هرگز به کوره نرفته و میل انسان شدنش با دیدن ترک و شکاف و شکست مبدل به بی میلی گشته.
هر چه هست
جوهر از وجودم گریخته و شاید در جوب لجن ریخته است.

#هانی_کا