148.
آدمیزاد تنهاست. و هر چی بیشتر سعی کنه این حقیقت رو انکار کنه،کمتر رنگ آرامش رو میبینه.
این روزا بین همه ی چیزایی که دوست دارم و آدم هایی که بهشون بستگی دارم، یه غربت عجیبی حس می کنم.
هیچ تعلقی وجود نداره. هیچ واقعیتی وجود نداره.
انگار فقط چیزهایی واقعا مال منن که برای همیشه از دست دادم.
مثل خاطراتم.
مثل عمری که از سرم گذشته و مثل هر چیزی که تا به امروز به دست آوردم یا دست کم اینجوری خیال می کنم که به دست آوردم.
هنوز از اینکه وقتی که می تونستم خودمو تموم کنم و نکردم عصبانیم.
هنوز دلم میخواد زمان برگرده عقب.
اگه ماشین زمان واقعا وجود داشت و خریدنی بود،تموم اراده مو برای داشتنش خرج می کردم .
من دوس دارم زمان برگرده عقب و فقط یکبار دیگه همه ی خاطراتمو زندگی کنم.
بدون ترس از تموم شدنشون .
ولی این زندگیه که فقط داره میره جلو و منو جا میذاره تو لحظه هایی که عمر خوبیشون به اندازه ی تلخیشون نیست.
کوتاه تره.
عقربه ها همیشه تو سختیا گیر میکنن و کند تر می گذرن .
انگار واسه اونا هم سخته.
انگار سختی به اونا هم سخت می گیره و عبور و براشون غیر ممکن میکنه .
ولی وقتی همه چی خوبه ،
انگار عقربه ها دیگه تامل کردن بلد نیستن ...از ذوقشون زودتر می دوان و تموم میشن.
من خسته و دلتنگم.
کلافه و سردرگمم.
صبرم دیگه تموم شده و شهامتمو برای مردن از دست دادم.
احتمالا نمی تونید تصور کنید چقدر می تونه سخت باشه که دیگه زندگی و نخوای و مرگ رو هم نتونی.
با همه ی این حرفا،
ادامه میدم.
دیگه نه بخاطر اینکه سعادت در ادامه دادنه حتی بدون احساس خوشبختیا...نه!
فقط به این خاطر که ادامه دادن شهامت کمتری نسبت به مردن نیاز داره.
من هنوز تصویر تنهایی اکتبر بعد از خودم، بغض هلیا، و حال حسین اذیتم می کنه...
هنوز!
#هانی_کا
مینویسم...