126.
تو رخنه در شقایقی!
و من هستم برای نبودن در زندگی!
حقیقت مرا قلقلک داده است.
و من؟بی اعتنا بر همه چیزم.
اینجا زمان یخ زده یا من در ساعت یخ زده ام؟
با عقربه ها به جلو می روم و دستم گذشته را گرفته است.
من اصلا گذشته را هم بخواهم ول کنم نمی شود.
اینجا چه چیزی ست جز سپیداری برفی؟
و رفتگری در رکوع؟
قصه بخوان برایم...همیشه قصه بخوان...
من کودکی را نمی خواهم ولی اگر به انتخاب من بود ترجیح می دادم در شکم مادرم زندگی را درک کنم و هرگز حتی کاملا اتفاقی سیلی های زندگی را حس نکنم.
اخر انسان را اینطور بمباران کردن جنایت جنگیست....
آرام آرام...
قدم به قدم با من می توانی راه بیایی و بر من تازیانه بزنی...
مرگ بر بهار!
درخت هر ماه زنده است و ما نمی بینیم!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 13:13 توسط هانیه کاویانی
|
مینویسم...