تو رخنه در شقایقی!

و من هستم برای نبودن در زندگی!

حقیقت مرا قلقلک داده است.

و من؟بی اعتنا بر همه چیزم.

اینجا زمان یخ زده یا من در ساعت یخ زده ام؟

با عقربه ها به جلو می روم و دستم گذشته را گرفته است.

من اصلا گذشته را هم بخواهم ول کنم نمی شود.

اینجا چه چیزی ست جز سپیداری برفی؟

و رفتگری در رکوع؟

قصه بخوان برایم...همیشه قصه بخوان...

من کودکی را نمی خواهم ولی اگر به انتخاب من بود ترجیح می دادم در شکم مادرم زندگی را درک کنم و هرگز حتی کاملا اتفاقی سیلی های زندگی را حس نکنم.

اخر انسان را اینطور بمباران کردن جنایت جنگیست....

آرام آرام...

قدم به قدم با من می توانی راه بیایی و بر من تازیانه بزنی...

مرگ بر بهار!

درخت هر ماه زنده است و ما نمی بینیم!