131.
همش دارم فکر می کنم حالا که داره وارد 36 سالگی میشه ، دنیا رو چجوری میبینه پسِ همه ی نگرانیا و دغدغه هاش؟
به اینکه آیا موفق شدم آیینه ای باشم مقابلش؟بهش نشون بدم که چقدر زیبا و بی نقص و روشن میبینمش؟ موفق شدم از چشم هانیه نشونش بدم که چقدر مردونگی غیر قابل انکاری داره؟
هنوز شهامتم اینقدری نشده که بی بغضو گریه کنار گوشش بخونم:"هنوز آیینه ای...هرچند خلوتخانه ی زنگ...نه!" نمی تونم...
دلم میخواد وقتی زل میزنم تو چشاش داد بزنم:"به چشمم خیره شو...این بغض سر تا پا منم یا تو ؟" و بفهمه چقدر منیت در من تمام شده ست وقتی پای اون در میونه...
هرسال قبل تولدش، من روزها درگیرم... درگیر هزار و یکی فکر عجیب و غریب...فکر اینکه خدا از نفسای من کم کنه و به روزای عمرش اضافه کنه...
به اینکه چندتا اردیبهشت دیگه رو کنار هم عاشقی می کنیم و منتظر تولدش می مونیم؟ تولد عزیزش...
معشوق جان به بهارآغشته ی من ...
تولدش نزدیکه و به این 36 تا بهاری که ازعمر عزیزش گذشته فکر می کنم.
به 33 تایی که بدون من گذشته...
به 3 تایی که منو داره...
به اون 10 سالی فکر میکنم که بودم و نمی دونست... و چقدر جای عاشق ترین زن جهان تو لحظه به لحظه ی زندگیش خالی بود ...
ارزوم براش این روزا، بیشتر از هر وقت دیگه ای برکت زیاده...
خدا به شعرش ، سلامتیش، آبروش ، آرامشش و عشقمون برکت زیاد بده...
همین.
*شعر ها از عالیجناب، #حسین_زحمتکش
مینویسم...