132.
دیگر مثل قبل نیست .
کلمات دیگر بر من فرود نمی آیند و رخت و لباسم بی تکرارند و تکراری برخورد می کنم.
یعنی اینکه نمی دانم چه کاری دست خودم می دهم.
می رقصی و می بینمت...
می میرم از هر لحظه ی زیباییت و درون جلد یک اشتباه پر تکرار بر می گردم .
سینه ات که می لرزد و تیر می کشد...آنجا که نه اشکی مانده و نه لبخندی...تو هنوز زنده ای؟
حتی اگر باد هم جای تو می بود خود را مستقیم به زمین می کوبید و نمی وزید...
نور؟
چه حسنی در آمدنت و فرورفتگی های روحت است که دل نمی کنی؟
کمی بخند...
اما کسی برای من سحری نوشته لابد...
از خندیدن احساس شرم می کنم و از عذابِ غم نیز خسته ام.
#هانی_کا
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 16:5 توسط هانیه کاویانی
|
مینویسم...