دیگر مثل قبل نیست .

کلمات دیگر بر من فرود نمی آیند و رخت و لباسم بی تکرارند و تکراری برخورد می کنم.

یعنی اینکه نمی دانم چه کاری دست خودم می دهم.

می رقصی و می بینمت...

می میرم از هر لحظه ی زیباییت و درون جلد یک اشتباه پر تکرار بر می گردم .

سینه ات که می لرزد و تیر می کشد...آنجا که نه اشکی مانده و نه لبخندی...تو هنوز زنده ای؟

حتی اگر باد هم جای تو می بود خود را مستقیم به زمین می کوبید و نمی وزید...

نور؟

چه حسنی در آمدنت و فرورفتگی های روحت است که دل نمی کنی؟

کمی بخند...

اما کسی برای من سحری نوشته لابد...

از خندیدن احساس شرم می کنم و از عذابِ غم نیز خسته ام.

#هانی_کا