در خوابم،

آواز صبح برایم اظطراب است...
که تو دوباره با تو تنها میشوی...
خودت را باید تحمل کنی و برای خودت بودن هایت خاکی هم برای به سر ریختن بیابی.
نه از آرزویت می گویی و نه از اوقات تلخ سکونت...
زندگی،

ای باتلاق عزیز،

این که در حال غرق شدنم مسببش تویی یا من؟
دست و پا زدنم هایم را ادامه بدهم یا نه؟
من نمیدانم در پس کویر آبی هست یا نه؟
آگر برسم و خشک شده باشد چه؟
یا اگر نروم و آنجا چیزی باشد چه؟

شاید هم نباید اینقدر فکر کنم!
فکر ، رنج گذشته و اضطراب آینده است.
خب البته تلاش میکنم زندگی کنم...
هر چند به رهایی رسیدن زنجیر پاره کردن و تیغ و خون به دنبال دارد...
زندگی ست دیگر...
کار دیگری می توانم بکنم؟

#هانی_کا